X
تبلیغات
سکانس آخر




























Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


سکانس آخر


منه سخت را زبان تو بايد 

به اين زخم ها دست تو شايد 

 باشد مرحمي ....


كجاست اي يار  آغوشه تو ... ؟!


كجاست...


.



نوشته شده در 93/02/03ساعت - By خاكستر | 

آنجا که انتظار تمام میشود

آغازِ وفاداریست ... !

.

نوشته شده در 92/11/17ساعت - By خاكستر | 

چو بید

بر سرِ ایمان خویش

میلرزیم ...

.

نوشته شده در 92/11/17ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

به صدای من گوش نکن

موسیقی زرد داره

به قلب من دست نزن

بیماری سرد داره  ...

به مغز من دست نزن

سرایت درد شده

و از همون دور به من

حس ماورایی بده

از موجودی که جون داره

به من یک تداعی بده

و مثل نقاشی به من

خو کن از مجرای نگاه

که من حرکت نمیتونم

از چارچوب ِ قاب سیاه ....

 

 

 

 

 

...

 

 

 

 

نوشته شده در 92/09/21ساعت - By خاكستر | 

 

 

آدما

تلاش میکنن

با چشماشون

نشون بدن

چیزی که نیستنو ...

 

 

دقت کنی

میبینی

اون حیثیت نداشترو ...

 

 

 

.

 

 

نوشته شده در 92/09/07ساعت - By خاكستر | 

 

و روحش

به چاله افتادو

جسمش

به آسمان گریخت ....

 

به چکمه های گل گرفته اش

نگریست وگریست ....

 

برای سالهایی گریست

که انتظار دستی برای کمک را داشت ...

 

برای روزهایی که چشمش به در خشک شد

و مردی با ته ریش ‌خرمایی رنگ نیامد  ...!

 

اینک

بی توقع در چاله ات بمیر روح زخمی ...

بدون انتظار کمک

بدون انتظار چشمی

منتظر به راه ِ اسبی سفید ...

دیگر حتی گور خری راه راه هم نخواهد آمد...

او هم مشغول ماده خری دیگر شده

و حالا انسانی با تجربه و فهیم است !!!!

 

اینجا دنیاست ...

در چاله ات

بی کس و تنها بمیر  ...

 

 

.   

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/08/07ساعت - By خاكستر | 

 

 

خیلی سال گذشت ...

تا اینی که الان جلوته

بزرگ شد ...

خیلی سال .

 

 

 

پ.ن :

همون آشغالی که بودیم هستیم ...

 

 

 

!

 

نوشته شده در 92/08/05ساعت - By خاكستر | 

 

 

شاید زخمات یه روز خوب بشن ...

اما خوب شدن کجا و

مثل روز اول شدن کجا ...

 

!

 

 

.

نوشته شده در 92/05/07ساعت - By خاكستر | 

 

دو رگـــــ

یـــکی سرخ

دیگری ســیــــاه ...

و اتصـــالی سُــست

بــــه تــــکه چــــوبــی خُـــــشک ...

همین .

 

چوبِ دو سر نجس که میگویند

همان قلبِ توست ؟؟؟؟!

 

 

 

...

 

 

 

نوشته شده در 92/04/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

ایــــن مــردم

درستی ِ باورهایت را

با بـــاورهای بی ریشه ی خودشـــان میسنجـــنـد !

و دیگـــر یــــاور ِ سرزنـــش ، تحــقیـــر و تِرور باورهای مخالف را

استـــاد شده اند !

 

وای بــــه حالِ روزی کــه

در تنهایـــــــی خـــویـــش

بفــهمند

یـــک عـــمر گـــند زده انـــــد ،

دســـــتشان از هــــیچ پـــر است

و بـــــاورهای تـــخیلی ِ شان

تنــــهــا

دهـــان ِ بینهایت گــــشادشـــان را

بــــــــــارور کرده ...

 

آنگاه ،

کیســـت که جواب ِ

ســـالهای از دســـت رفتـــه ی بــــاورهای

درست ِتو را پس بدهــــد ؟؟؟

 

...

 

 

 

پ.ن :

یــــــــــاور ِ بــــــــــاورهایت باش ...

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

متــــروک و تنها میماند

دلی که

بـــر روی ویـــرانه های عــــشقی قدیمی

بُـــــرجی بنا کند ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

...

چشمانش را ریز کرد

نگاهی به فنجان خالی ِ قهوه انداخت و گفت

خوشبخت میشوی ...!

دخترک گفت :

کدام بخت ؟ بختِ سفید را میگویی ؟!

زن نگاه سردی کرد و گفت : 

به سیاه و سفیدش دیگر فکر نکرده بودم ...!

 

 

 

.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

تابلوی نقاشی هیچ کس نشو

چرا که این آدمها

ناشیانه رنگت میکنند

ماهرانه تحسینت میکنند

و  به وقتش

بیرحمانه تو را خواهند فروخت ...

آن هم

به ارزانترین قیمت !

 

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

شهر بین راهی متروک

انتظار هیچ عابری را نمیکشد

دلت را

به همین پاگـــــرد کوچک ِ خودت

قانع کنـــ

که پشت تمام این پله های سُســــت

پرتگاهی در انتظارت است ...

 

 

 

 

 

 

پ.ن : خانه از پایبست ویران است ...

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

زنها رسم خوبی دارند

زمــــانه که سخت مـــیگیــرد

شروع میکنند به کوتاه کردنِ

ناخن ها ...،

مـــوهـــــا ...،

حـــــرفــهـــا ...،

رابــطــــه هــا ...!!!

 

 

 

 

نوشته شده در 92/03/08ساعت - By خاكستر | 

 

به هــم دست میدهیم ...

با ایـــنکه

هر دو میدانیـــم

دیر یا زود

از دست میرویم ...

 

.

 

 

نوشته شده در 92/02/28ساعت - By خاكستر | 

میــدانی ...

خودت هم خوب میـــدانی 

که صدایت

بوی دل کندن میدهد ...

و دل آدمهای کوچک

وحشت ِ عظیمی از تنها ماندن

و دل نبستن دارد ...

 

اما تو بخوان !

بی توجه به نگاه نفرت بار ِ آنهایی

که از ترس ِ خودشان

تو را میپرانند ...

بخوان جـــغدِ بــزرگ ِ شومِ منــ

بخوان به نام دل کندن

به نامِ بُــــریــدن

کـــه سالهاست آماده ی رفتنــم ...

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 92/02/27ساعت - By خاكستر | 

 

ای اردیبهشتی ...

چه بهمن هایی که به یادت

دود شد ...

 

 

 

نوشته شده در 92/02/27ساعت - By خاكستر | 

 

منــ زنده ام ...

بازمانده ای درمانده

که از جنگـــ با خودش

زنده باز گــَشـــتــ ،

اما هیچگاه

به زندگی عادی

باز نَگــَشتــ ...

 

...

 

 

نوشته شده در 92/02/10ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

ذره ذره

عذاب و مرگــ

انتظـــار آدمک برفی ای را میکشد

که دل به عشقِِ

آفتاب داده است ... !

 

 

.

نوشته شده در 91/11/22ساعت - By خاكستر | 

 

 

از داغ ِ روزهای رفتـــــه

دلش دردی به ســــینــه دارد ...

اما میداند

فراموشش میشود

- با کمی بی تفاوتی سردی ِ بـــیــشتر ...   . -

 

امیدوار باش عزیزکم ...

شاید

به دادت رسیــــد

زمستان دیگر ! 

 

 

.

 

 

پ.ن ۱ :

بدون من دنیا خیلی سرده ...

الان داغی

نمیفَمی !

 

 

 

.

 

نوشته شده در 91/11/22ساعت - By خاكستر | 

 

 

میدانم

تو همانی

که اگر هم وصله ی تنم نباشی ..

جایت همیشه

بر اندامم

درد میکند !!!

 

...

 

 

نوشته شده در 91/11/17ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

و شاعران

هــــرگز

از شهر های ساحلی

جانِ سالم به در نمیبرند ...

 

 

 

نوشته شده در 91/11/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

هیچکس نمیدونه که 

عمیقا اندوهگینم

ثانیه هایی که

شیشه های رنگی لاک رو برمیدارم و

هزار بار

هزار بار روی 

روی هر کدوم از ناخونای بلندم میکشم ...

نگاهشون میکنم

یه لبخند تلخ میزنم

چشامو میبندم

لبمــــو گاز میگیرمُ

همرو از ته میشکنم ...

 

هیچکس نمیدونه

این ثانیه ها

واسه چیزایی که دوسشون دارم

عمیقا اندوهگینم

 

.

 

 پ.ن :

منتی هم نیست عزیزکم ...

دیدن ویرانیت بر سر انگشتانم

یـــادم می آورد

که یـــادم هستـــــ  

همیشه

آن همه آبــــــــادی را

که قبل از طوفان

ساختیـــــــم ...

 

.

 

 

نوشته شده در 91/11/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

جودی آبوتی شده ام که میداند

دیگر از مردی با لـــنگــِ دراز

که اسمِ پدری را به دوش میکشدخبری نیستــ !

 

مخاطبش

تنها روزهایی هستند

که نه لــِـنگ دارنــــد ،

نه پـــدر و مـــادر میشناســنـــــد ...!

امّـــا

تـــا چشم کار میکنـــد

بی سر وته و درازند ...!

 

 

...

 

 


نوشته شده در 91/10/30ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

میدانم روزیـــ

وقتیــ که از این عذاب خسته شدیمـــ ،

وقتیــ که بلند شدیــمــ ،

دستو پایمان را تکاندیمــ ،

و نقابهای سنگینمان را از صورتمان جدا کردیمـــ

تازه اول راهی سخت تر است برایمان . 

راهی سختــ بنام ِ  " تــــــاوان ... "

که انتهای بینهایتِـــ این سیاهـ جادهـــ

برایم مثل روز روشن استــــ ..

 

و ما آن روز

بخاطــر تمــام این سالهای گذشته ..

تمام سالهای نیامده ..

و تمـــام سالهای مـــــانده ..

تاوان سختی میدهیم ...

:

" یک عمر برای هردومان "

" و هردومان برای یک عمر "

 

 

 

نوشته شده در 91/10/30ساعت - By خاكستر | 

 

 

خاطرات خیستـــ را

خوب چال کن دخترم ...

وگرنه با آمدنِــــ

اولین طوفان

و

اولین باران ...

بویش کــ نه

گــَــندش

سخت در می آیــــــد ...!

 

 

 

پ.ن 1:

پشتتــــ را کـــه بــبـــــــینی

همیشـــهـ پــلکِــ دلــــِ

چــند چــشمِ نـــگرانـــ

برایــــتـــ

تــــُند مـــیزَنــــَد ...

 

:)

 

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 91/10/22ساعت - By خاكستر | 

 

 

ميگویی

بيا قلعه ي من ماله تو

 بيا فتحم كن.

 من از حقم بـــرای ریاست

بــــــر سر عشق گـــذشتم ...

 

میگویم :

عزیزکم

قوانین تــمام این بازی های احمقانه را

من بدستان خودم نوشته ام

این یکی را هم از حفظم ...

 همان قانوني كه میگوید 

به پيشنهادهاي عالي

هـــرگز اعتماد نكن!

 

 - خودت هم خوب ميداني-

 كه در قلعه ات

 هيچ چيز

جز شاهي خسته

 كه

 انتظار سقوط و مرگم را ميكشد

به انتظارم ننشسته است !!

 

...

 

پ.ن ۱:

و تــــو نمیدانی

عشقی که طعم ریاست بدهد را

چشـــیدم ...

طعم کــشکــ میداد ...

 

پ.ن ۲ :

احـــمقِــ کــوچـــکــ ِ زیـــبا   ...!

 

.

نوشته شده در 91/10/19ساعت - By خاكستر | 

 

 

نیمی از وجودش روشن

و نیمی از وجودش تاریک بود ...

 

نیمه ی روشن وجودش

در چشم هایش بود

که واقعیت را میدید ...

 

و

 

نیمه ی تاریک وجودش

در پاهایش بود

که از حقیقت میگریخت ...

 

... .

 

 

نوشته شده در 91/09/20ساعت - By خاكستر | 

 

 

تنهایی ای که قبلِ خیلی اتفاقا داری

با تنهایی ای که بعد از تموم شدن اون اتفاقا داری

خیلی خیلی خیلی باهم فرق داره

کلمه َش یکیه

امــآ حسِّش عجیــــب فرق داره .

فلش بک بزن به زندگیت 

اتفاقای لعنتییو دونه دونه پیدا میکنی  

و بعد

آرزو میکنی که کاش هیچ کدوم از اون اتفاقا

هـــــیچ وقــــت اتفاق نمی افتاد ...

 

 

 .

نوشته شده در 91/09/12ساعت - By خاكستر | 


Design By : Night Skin