Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


سکانس آخر

 

گاهی بچه ها

تاوان اشتباه و یا بدیه مادر پدرشونو پس میدن...

-میگم که در جریان باشی-

و گاهی باید صبر کنی

تا اشتباه و یا کار بده کسی یا به خودش برگرده

یا به بچش ...

در هر کدوم ازین مراحل که باشی ،

میشه جلوشو گرفت...

 

اگه الان تو همون بچه ای که داره تاوان میده

مواظب باشو بپّا خودتو واس بچّت ...

تا این زنجیره قطع شه

که هیچکس تاوان کاره کسیو نده

 

و اگه کسیو حواله کردی به کار بدش

بازم بپا خودتو... واسه خاطره خودت ...

یقین داشته باش اون دنیایی نیست!

 

جهنم و بهشتی که میگن

همین دنیاست  ...

همین جا .

 

 

فقط

- میگم که در جریان باشی -

 

.

 

 

 

نوشته شده در 93/09/30ساعت - By خاكستر

 

 

رفیقی داشتم

که دوسته روزای تاریکه هم بودیم

۳تا رفیق بودیم

یکیشون هنوز هستو

یکی خیلی وقته نیست

همون روزایی که سرما سخت سوزان بود !

خودش میدونه با کیم ...!

دیگه نمینویسه ، ندیدم که بنویسه ...

نمیدونم هنوزم مثه قبلنا مودیی یا نه؟

نمیدونم مردی یا زنده؟

مجردی یا متاهل؟

هنوزم شعر میگی یا نه ؟

هنوز سیگار پشت سیگار میکشی یا نه ؟

اصن لعنتیارو میبینی  ?

هنوزم اونجا هوا خیلی سرده ?

هنوزم شبا بیخوابی ؟چشا قرمزه ؟دستا خونی ?

هنوزم سگای کوچتون پارس میکنن ؟

روزای روشنو دیدی یا هنوز سیاهه ؟

هنوز صدات خستس ؟ هنوز سنگینه کول پشتیت ؟

هنوز اسمونه کویر ،با ستاره هاش واست قشنگ هس ؟

پیر شدی ?

جیغات تموم شدن یا هنوز بنفشن ?

نمیدونم

اما

ما همیشه گوشه ی ذهن داشتیمت ..

داشتیم

 

از دور تو ذهنمون

یادتو..

از نزدیک جلو چشمون

خودتو..

و واس همیشه تو دلمون

هواتو ...

 

 

هر جا هسّی

روزات روشن رفیق .

 

.

 

نوشته شده در 93/09/30ساعت - By خاكستر | 

 

 

انسانم آرزوست ....

 

 

 

.

 

نوشته شده در 93/09/30ساعت - By خاكستر | 

 

 

"گاهی" در تئاتر 

یک نفر

باید نقش چند نفر را بازی کند...

مثلا

جوانی عاشقی

عاشقی احمق

معلمی عصبانی

شاعری اندوهگین

دختری فاحشه

دختری باکره

دوستی رازدار

رازداری خائن....

و...

اما در زندگی

"همیشه" چنین است ...

 

.

نوشته شده در 93/09/15ساعت - By خاكستر | 

 

 

و دیگر اینجا پر است از کودکانی

 

که مرزها در هم شکستند

 

یک شبه بالغ شدند و

 

با خود گفتند:

 

"به لالایی های مادرم فردا فکر خواهم کرد ...

 

شاید وقتی دیگر ...

 

امشب وقت پریدن و بزرگ شدن است"

 

 

 

و

 

بی آنکه بدانند

 

همانجا

 

همان شب

 

و همان لحظ

به دست خودشان

 

" مُردند ..."

 

 

.

 

 

نوشته شده در 93/08/25ساعت - By خاكستر | 

 

و گاهی میمانی

در یک دوراهی...

یک برزخ.

 

یک گوش ،

نیمه ی لخت عشق

-که قدرتی عجیب در بردنت دارد-

و

یک گوش ،

به اندازه ی هزار سال لالایی های مادرت

-که قدرتی عجیب در برگرداندنت دارد ...! -

 

انتخابت درست همان مرز بین کودکی و بزرگسالیت

رفتن سمت آن نیمه از عشق

تو را برای همیشه

از کودکی ات میگیرد ...

 

گویی چیزی را جا میگذاری

که امکان دسترسی مجدد به آن

برای همیشه از تو سلب میشود ...

 

کودکی

لالایی

آغوش مادر

و خواب بهشت را دیدن....

 

در تقابل احساس و عقل ،هوس و نیاز

چنین مرز باریکی نهفته است ...!

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 93/08/25ساعت - By خاكستر | 

 

زندگی اش

در سیاهی میگذشت...

هر چه باشد او یک بی بی ٍ بی دل بود!

او کسی بود

که یک پایان تلخ را

بیشتر از یک تلخی بی پایان دوست داشت

او رفیق نبود

نارفیق بود!

کسی که رفیق نیمه راه بودن را

نه بر نارفیق بودن

بلکه

بر همه چیز ترجیح داد ....

 

او خودخواه بود !

و بدان یک انسان خودخواه

در هر لحظه به قربانی شدن تو

رضایت خواهد داد ....

 

...

.

 

 

 

نوشته شده در 93/08/07ساعت - By خاكستر | 

در اندیشه ی من

چه تنهایی حزن الودی ریشه دوانده است...

محکم و سخت

چون درختی تناور..

هرچه فکر میکنم

حتی به یاد باران هم ،

دریغ ....

میبارد ز پشت شیشه ....

 

نفرین به تو اندوه !! 

ریشه های تو سختند 

تو در من میوه نخواهی داد،

تا به یاد بارانم ...

احساس تنهایی عجیبی میکنم...

خیلی عجیب

تنهای تنها ...

درست مثل

خدا...!

 

 

 

 

'خاکستر'

نقطه

 

.

 

 

نوشته شده در 93/08/03ساعت - By خاكستر | 

 

 

و قسم به زمان

و معجزه ای که با خود

در گذرش به همراه دارد ...

 

!

 

نوشته شده در 93/07/26ساعت - By خاكستر | 

 

 

اصولا آدما

از چیزایی که ندارن بیشتر حرف میزنن !

مثه شرف

حیثیت

و خواستگارای فراوون!!

و اصولا راجع چیزایی که از صفات بارزشونه

هیچ حرفی نمیزنن .

مثه دورویی

دروغ

و

نمک نشناسی...

 

 

ظاهر هر کسی میتونه قشنگ باشه

اما

اصولا خلاف چیزیه که

اصرار داره راجع بهش

با تو

حرف بزنه ...

 

 

.

 

 

نوشته شده در 93/07/25ساعت - By خاكستر | 

 

 

بی وزنی

اون لحظه اییه که

با تمام وجود دوست داری

خاطراتو تمام ادمایی که یه جایی

تو یه مقطعی از زندگیت بودنو فراموش کنی

حتی خوباشو !

و از چیزی که تو رو به اون خاطرات وصل کنه

بیزاری

حتی یه نشونه !

 

اون لحظه ها داری بی وزنییه کاملو

تجربه میکنی....

 

.

 

 

نوشته شده در 93/07/23ساعت - By خاكستر | 

 

 

در ظاهر پیروزیم

اما در باطن شکست میخوریم

انجا که معصومیت از بین میرود ....

 

 

.

 

 

نوشته شده در 93/07/23ساعت - By خاكستر | 

 

 

و ریشه ی اعتقاد

از ان زمان خشک میشود،

که بخواهند

تحمیلش کنند !!!

 

 

 

.

 

نوشته شده در 93/07/10ساعت - By خاكستر | 

 

 

و ناگهان دلت میگیرد ...

از فاصله ی بین آنچه که میخواستی

و آنچه که هستی ....

 

....

 

 

نوشته شده در 93/07/10ساعت - By خاكستر | 

 

حکم کبوتری

که در رابطه ای نامشروع با کلاغ است

پری سفید

و قلبی سیاه است ....

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 93/07/10ساعت - By خاكستر | 

 

تکه ای از ماه 

به زمین افتاد....

تو سبز شدی

شکفتی

تابیدی 

و روشن شدم....

به من برس ماه من ..

رسیدنت را دوست دارم ...

 

 

پ.ن:

به بهترین رفیق ... 

'Maqy'

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 93/07/09ساعت - By خاكستر | 

 

 

چشمامو میبندم

یه پلی هست پشت سرم که

خرابه

چشمامو محکم تر میبندم

 

یه جاده ای روبرومه که

سرابه ....

 

چشمامو باز میکنم ....

اینجا

خودمو میبینم که

پا برهنه

هاج و واج

تو زمان حال ساده وایسادم ....

 

منمو

یه مغز قفل شده 

یه عالمه کلید دورو ورش 

و

یک دنیا مضارع بعید !

 

 

....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 93/06/25ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

حسی مثل

مهاجری دیپورت شده

به نقطه ی صفر...!

و دیدن

انگشت وسط دنیا ...

 

.

 

 

 

 

.

نوشته شده در 93/06/05ساعت - By خاكستر | 

 

مثل کوهیست

که پشت آن گسلی است...

که زیر آن دره ای

این زندگی!

 

همه چیز به یک چیز تهی دایورت است انگار !

و.غم انگیز تر اینکه

غم میگذرد به امید شادی

چه بسا

شادی

بسان گُسله همان دره ی پنهان

پشت ان کوه سرسبز است

که تو را در غمی عظیم تر

فرود می اورد ...

 

این زندگی ....!

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 93/06/05ساعت - By خاكستر | 

 

ديگر پذيراي گرمي عشق كسي نيستيم 

و به گرمي عشق كسي را پذيرايي نميكنيم ...

اين مهمانخانه ازين پس متروكه

و اين پرونده ازين پس مختومه است !

 

 

.

 

 

نوشته شده در 93/04/23ساعت - By خاكستر | 

 

 

عشق هاي شيرين ....!

عشق هاي زيبا ....!

هميشه اينگونه نيست....

عشق

روي تيز و برنده اش را

در بدترين زمان .ممكن به تو نشان خواهد داد !

 

- مراقب روي بيرحم عشق باش دخترم...

 

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 93/04/23ساعت - By خاكستر | 


تلخ كه ميشوي 

تازه حقيقتي !!!


...



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



نذري كه ميشوي

خوشمزه هم كه باشي

يكبار مصرفي !!!!


.



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



هميشه زيستن مخاطب خاص 

در رفتن خلاصه ميشود ...,

و زيستن تو

در مخاطب خاصت !!!


- معادله ي ساده ايست !!!



نقطه.







نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



لبخدنش را تقسيم كرد ...

خنده اش شد سهم من 

و لبهايش از آنه او ...!!!



.



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 

این منم

با زخم و درد

با ارامش و تلاطم

با خیال و بی خیال ...

این منم ...

لطفا قبل از مصرف

خوب تکان دهید ....!!!

.

نوشته شده در 93/02/10ساعت - By خاكستر | 



مثبت انديش باش عزيزكم !


تف به صورت روزهاي به ف ا ك رفته ...

روزهاي باكره در راهند !!!


هه.


.

نوشته شده در 93/02/05ساعت - By خاكستر | 


و بهمن هايي كه دود ميشوند

در ارديبهشتي ديكر ....



.

نوشته شده در 93/02/05ساعت - By خاكستر | 


منه سخت را زبان تو بايد 

به اين زخم ها دست تو شايد 

 باشد مرحمي ....


كجاست اي يار  آغوشه تو ... ؟!


كجاست...


.



نوشته شده در 93/02/03ساعت - By خاكستر | 

آنجا که انتظار تمام میشود

آغازِ وفاداریست ... !

.

نوشته شده در 92/11/17ساعت - By خاكستر | 


Design By : Night Skin