Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


سکانس آخر

 

 

همیشه

دونستنه حقیقت

نمیتونه به ادم کمک کنه ...

گاهی نباید یه چیزایی رو انگولک داد.

گاهی

زندگی با ندونستن

خعیلی راحت تره ...

خعیلی.

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۴/۰۱/۰۲ساعت - By خاكستر | 

 

 

حرفای تو بغلیه امروز

که وسطه آهو اوهو رابطست ،

همون حرفای تو دهنیه فردا

وسطه آخو اوخه فاجعست ... !

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۱۸ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

ای باد سبک سار

مرا بگذر و بگذار ...

هشدار که ارامش مارا

نخراشی ....

آه ...

نخراشی ...

 

...

 

.

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۱/۰۴ساعت - By خاكستر | 

 

 

یه سری ادما هستن

که به وقتش

حتی تو پایین ترین سطح جایگاهی هم که هستن

واست کاری نمیکنن...

 

همون ادما

دقیقا وقتی که به بودنشون

حتی به عنوانشون هیچ گونه نیازی نیست

دقیقا دایه ی عزیز تر از مادرن!

 

.

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۳۰ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

وقتی میخوای

رو هرچی حرفه قشنگه...،

رو هرچی کلمه ی باحاله

رو هرچی نصیحته 

بالا بیاری...

 

وقتی از حرف زدن

خیلی خسته ای ...

میخوای

بمیری!

مرگ !

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۱۹ساعت - By خاكستر | 

 

 

تمام حرفهایت

در بهترین حالت

روزی 

بر علیه خودت

در بدترین حالت

استفاده خواهند شد ...

 

مراقب ترشح هورمونات باش

دخترم

 

.

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۱۶ساعت - By خاكستر | 

 

 

بعضیا

مثه یه شوخیه زشتن

تو یه شرایط افتضاح

همون قدر چندش آور ...!

 

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۱۱ساعت - By خاكستر | 

 

و شیطان میدانستو 

سجده نکرد ...

اما

خدا داغ بود

در هیجان از 

جلوه ی قدرتش..

 

ناگهان

کار از کار گذشت 

روح دمیده شد 

و تکثیر شد ...

میلیونها نسخه 

از موجودی چند چهره...

از موجودی ..

عجیب ..!

 

 

سجده نکرد ...

و به ایزد قسم خورد

که روزی تو را پشیمان خواهم کرد..

 

خدا این روزها شاید پشیمان شده ...

میبینی ؟

نشانه هایش را....

 

 

-و گویی شیطان میدانست ...-

 

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۵ساعت - By خاكستر | 

 

 

واسه یه لعنتیه بلند پرواز،

۲ حالت وجود داره

یا با سر میاد زمین و مخش میپوکه

یا به یه خوشبختیه نسبی میرسه

که بهش راضی میشه 

و  واقن دوسش داره ...!

 

باید اینجوری باشه

یه لعنتی اگه وارده خوشبختیه محض شه

یا زیرش میزاد

یا جفتک میندازه

 

 

اگه لعنتی نیستی

حسّمو نمیفهمی

درکش نمیکنی.

اگه نیستی

ازین پست با یه پوزخند

فاکتور بگیر...

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۳ساعت - By خاكستر | 

 

 

ارومه ارومم 

نگاهه تو دور نیست...

بگو بازیت سخته

نگو بازیم خوب نیست ...

 

...

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۱ساعت - By خاكستر

 

 

درد میکد

جای خوبیت

بر زخمه امروزت ...

 

دلتنگت هستم ...

دلتنگه خودت .

دلتنگ روزهای خوب ...

دلتنگ تمام روزها !

گویی

خدا هم دیگر پیر شده...

او هم حسّو حال ندارد

برای برخاستن

برای عشق ورزیدن

به مخلوقاتش...

 

خدا هم این روزها

سیگار کشیدن را بیشتر دوست دارد

و او هم

دیگر

عشق را باور ندارد !

بس که بین راه وا مانده

با دستانی پر از نمک !

 

و ندایی در من است

که با تمام توان میکوشد

تا خدایش جاهل نشود...

تا بگوید

عشق حقیقت است

حتی اگر دستخوشه تغییر شود ...

حتی اگر

بمیرد

...

عشق

تنها آتشی است

که میتواند از خاکسترش

بدست خویش جان گیرد ...

 

عشق

تنها چیزی است

که هم زخم است

هم درمان ...

 

هم تنهاترینت میکند

و هم بدون آن تنهایی...

 

....

 

.

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۱ساعت - By خاكستر

 

 

حسّم ..

مثل حسی سربازی 

کز کرده در برجکی سردو و تاریک

تفنگ به بغل ...

در اندیشه ی روزهای خوب...

 

هوا مه الود است

در اندیشه اش هم

هوای رابطه سرد است ...

دیگر بخاری از هیچ چیز،هیچ کس

بر نمیخیزد...

دل خوش کرده

به همین بخاره دهان ...،

در این سرما

غنیمت !

 

حسّم...

مثل حسی سربازی

که زمان برایش ایستاده ...

و این شب لعنتی 

این تنهایی

در این غربت 

گوشه ی این برجکه آهنی

قطعا تاریک ترین شبه دنیاست ...

تاریک ترین .

 

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۱۰/۰۱ساعت - By خاكستر

 

گاهی بچه ها

تاوان اشتباه و یا بدیه مادر پدرشونو پس میدن...

-میگم که در جریان باشی-

و گاهی باید صبر کنی

تا اشتباه و یا کار بده کسی یا به خودش برگرده

یا به بچش ...

در هر کدوم ازین مراحل که باشی ،

میشه جلوشو گرفت...

 

اگه الان تو همون بچه ای که داره تاوان میده

مواظب باشو بپّا خودتو واس بچّت ...

تا این زنجیره قطع شه

که هیچکس تاوان کاره کسیو نده

 

و اگه کسیو حواله کردی به کار بدش

بازم بپا خودتو... واسه خاطره خودت ...

یقین داشته باش اون دنیایی نیست!

 

جهنم و بهشتی که میگن

همین دنیاست  ...

همین جا .

 

 

فقط

- میگم که در جریان باشی -

 

.

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۳۰ساعت - By خاكستر

 

 

رفیقی داشتم

که دوسته روزای تاریکه هم بودیم

۳تا رفیق بودیم

یکیشون هنوز هستو

یکی خیلی وقته نیست

همون روزایی که سرما سخت سوزان بود !

خودش میدونه با کیم ...!

دیگه نمینویسه ، ندیدم که بنویسه ...

نمیدونم هنوزم مثه قبلنا مودیی یا نه؟

نمیدونم مردی یا زنده؟

مجردی یا متاهل؟

هنوزم شعر میگی یا نه ؟

هنوز سیگار پشت سیگار میکشی یا نه ؟

اصن لعنتیارو میبینی  ?

هنوزم اونجا هوا خیلی سرده ?

هنوزم شبا بیخوابی ؟چشا قرمزه ؟دستا خونی ?

هنوزم سگای کوچتون پارس میکنن ؟

روزای روشنو دیدی یا هنوز سیاهه ؟

هنوز صدات خستس ؟ هنوز سنگینه کول پشتیت ؟

هنوز اسمونه کویر ،با ستاره هاش واست قشنگ هس ؟

پیر شدی ?

جیغات تموم شدن یا هنوز بنفشن ?

نمیدونم

اما

ما همیشه گوشه ی ذهن داشتیمت ..

داشتیم

 

از دور تو ذهنمون

یادتو..

از نزدیک جلو چشمون

خودتو..

و واس همیشه تو دلمون

هواتو ...

 

 

هر جا هسّی

روزات روشن رفیق .

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۳۰ساعت - By خاكستر | 

 

 

انسانم آرزوست ....

 

 

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۳۰ساعت - By خاكستر | 

 

 

"گاهی" در تئاتر 

یک نفر

باید نقش چند نفر را بازی کند...

مثلا

جوانی عاشقی

عاشقی احمق

معلمی عصبانی

شاعری اندوهگین

دختری فاحشه

دختری باکره

دوستی رازدار

رازداری خائن....

و...

اما در زندگی

"همیشه" چنین است ...

 

.

نوشته شده در ۹۳/۰۹/۱۵ساعت - By خاكستر | 

 

 

و دیگر اینجا پر است از کودکانی

 

که مرزها در هم شکستند

 

یک شبه بالغ شدند و

 

با خود گفتند:

 

"به لالایی های مادرم فردا فکر خواهم کرد ...

 

شاید وقتی دیگر ...

 

امشب وقت پریدن و بزرگ شدن است"

 

 

 

و

 

بی آنکه بدانند

 

همانجا

 

همان شب

 

و همان لحظ

به دست خودشان

 

" مُردند ..."

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۵ساعت - By خاكستر | 

 

و گاهی میمانی

در یک دوراهی...

یک برزخ.

 

یک گوش ،

نیمه ی لخت عشق

-که قدرتی عجیب در بردنت دارد-

و

یک گوش ،

به اندازه ی هزار سال لالایی های مادرت

-که قدرتی عجیب در برگرداندنت دارد ...! -

 

انتخابت درست همان مرز بین کودکی و بزرگسالیت

رفتن سمت آن نیمه از عشق

تو را برای همیشه

از کودکی ات میگیرد ...

 

گویی چیزی را جا میگذاری

که امکان دسترسی مجدد به آن

برای همیشه از تو سلب میشود ...

 

کودکی

لالایی

آغوش مادر

و خواب بهشت را دیدن....

 

در تقابل احساس و عقل ،هوس و نیاز

چنین مرز باریکی نهفته است ...!

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۲۵ساعت - By خاكستر | 

 

زندگی اش

در سیاهی میگذشت...

هر چه باشد او یک بی بی ٍ بی دل بود!

او کسی بود

که یک پایان تلخ را

بیشتر از یک تلخی بی پایان دوست داشت

او رفیق نبود

نارفیق بود!

کسی که رفیق نیمه راه بودن را

نه بر نارفیق بودن

بلکه

بر همه چیز ترجیح داد ....

 

او خودخواه بود !

و بدان یک انسان خودخواه

در هر لحظه به قربانی شدن تو

رضایت خواهد داد ....

 

...

.

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۰۷ساعت - By خاكستر | 

در اندیشه ی من

چه تنهایی حزن الودی ریشه دوانده است...

محکم و سخت

چون درختی تناور..

هرچه فکر میکنم

حتی به یاد باران هم ،

دریغ ....

میبارد ز پشت شیشه ....

 

نفرین به تو اندوه !! 

ریشه های تو سختند 

تو در من میوه نخواهی داد،

تا به یاد بارانم ...

احساس تنهایی عجیبی میکنم...

خیلی عجیب

تنهای تنها ...

درست مثل

خدا...!

 

 

 

 

'خاکستر'

نقطه

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۸/۰۳ساعت - By خاكستر | 

 

 

و قسم به زمان

و معجزه ای که با خود

در گذرش به همراه دارد ...

 

!

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۶ساعت - By خاكستر | 

 

 

اصولا آدما

از چیزایی که ندارن بیشتر حرف میزنن !

مثه شرف

حیثیت

و خواستگارای فراوون!!

و اصولا راجع چیزایی که از صفات بارزشونه

هیچ حرفی نمیزنن .

مثه دورویی

دروغ

و

نمک نشناسی...

 

 

ظاهر هر کسی میتونه قشنگ باشه

اما

اصولا خلاف چیزیه که

اصرار داره راجع بهش

با تو

حرف بزنه ...

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۵ساعت - By خاكستر | 

 

 

بی وزنی

اون لحظه اییه که

با تمام وجود دوست داری

خاطراتو تمام ادمایی که یه جایی

تو یه مقطعی از زندگیت بودنو فراموش کنی

حتی خوباشو !

و از چیزی که تو رو به اون خاطرات وصل کنه

بیزاری

حتی یه نشونه !

 

اون لحظه ها داری بی وزنییه کاملو

تجربه میکنی....

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۳ساعت - By خاكستر | 

 

 

در ظاهر پیروزیم

اما در باطن شکست میخوریم

انجا که معصومیت از بین میرود ....

 

 

.

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۲۳ساعت - By خاكستر | 

 

 

و ریشه ی اعتقاد

از ان زمان خشک میشود،

که بخواهند

تحمیلش کنند !!!

 

 

 

.

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۰ساعت - By خاكستر | 

 

 

و ناگهان دلت میگیرد ...

از فاصله ی بین آنچه که میخواستی

و آنچه که هستی ....

 

....

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۰ساعت - By خاكستر | 

 

حکم کبوتری

که در رابطه ای نامشروع با کلاغ است

پری سفید

و قلبی سیاه است ....

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۱۰ساعت - By خاكستر | 

 

تکه ای از ماه 

به زمین افتاد....

تو سبز شدی

شکفتی

تابیدی 

و روشن شدم....

به من برس ماه من ..

رسیدنت را دوست دارم ...

 

 

پ.ن:

به بهترین رفیق ... 

'Maqy'

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۷/۰۹ساعت - By خاكستر | 

 

 

چشمامو میبندم

یه پلی هست پشت سرم که

خرابه

چشمامو محکم تر میبندم

 

یه جاده ای روبرومه که

سرابه ....

 

چشمامو باز میکنم ....

اینجا

خودمو میبینم که

پا برهنه

هاج و واج

تو زمان حال ساده وایسادم ....

 

منمو

یه مغز قفل شده 

یه عالمه کلید دورو ورش 

و

یک دنیا مضارع بعید !

 

 

....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۲۵ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

حسی مثل

مهاجری دیپورت شده

به نقطه ی صفر...!

و دیدن

انگشت وسط دنیا ...

 

.

 

 

 

 

.

نوشته شده در ۹۳/۰۶/۰۵ساعت - By خاكستر | 


Design By : Night Skin