Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


سکانس آخر

 

 

چشمامو میبندم

یه پلی هست پشت سرم که

خرابه

چشمامو محکم تر میبندم

 

یه جاده ای روبرومه که

سرابه ....

 

چشمامو باز میکنم ....

اینجا

خودمو میبینم که

پا برهنه

هاج و واج

تو زمان حال ساده وایسادم ....

 

منمو

یه مغز قفل شده 

یه عالمه کلید دورو ورش 

و

یک دنیا مضارع بعید !

 

 

....

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 93/06/25ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

حسی مثل

مهاجری دیپورت شده

به نقطه ی صفر...!

و دیدن

انگشت وسط دنیا ...

 

.

 

 

 

 

.

نوشته شده در 93/06/05ساعت - By خاكستر | 

 

مثل کوهیست

که پشت آن گسلی است...

که زیر آن دره ای

این زندگی!

 

همه چیز به یک چیز تهی دایورت است انگار !

و.غم انگیز تر اینکه

غم میگذرد به امید شادی

چه بسا

شادی

بسان گُسله همان دره ی پنهان

پشت ان کوه سرسبز است

که تو را در غمی عظیم تر

فرود می اورد ...

 

این زندگی ....!

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 93/06/05ساعت - By خاكستر | 

 

ديگر پذيراي گرمي عشق كسي نيستيم 

و به گرمي عشق كسي را پذيرايي نميكنيم ...

اين مهمانخانه ازين پس متروكه

و اين پرونده ازين پس مختومه است !

 

 

.

 

 

نوشته شده در 93/04/23ساعت - By خاكستر | 

 

 

عشق هاي شيرين ....!

عشق هاي زيبا ....!

هميشه اينگونه نيست....

عشق

روي تيز و برنده اش را

در بدترين زمان .ممكن به تو نشان خواهد داد !

 

- مراقب روي بيرحم عشق باش دخترم...

 

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 93/04/23ساعت - By خاكستر | 


تلخ كه ميشوي 

تازه حقيقتي !!!


...



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



نذري كه ميشوي

خوشمزه هم كه باشي

يكبار مصرفي !!!!


.



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



هميشه زيستن مخاطب خاص 

در رفتن خلاصه ميشود ...,

و زيستن تو

در مخاطب خاصت !!!


- معادله ي ساده ايست !!!



نقطه.







نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 



لبخدنش را تقسيم كرد ...

خنده اش شد سهم من 

و لبهايش از آنه او ...!!!



.



نوشته شده در 93/02/15ساعت - By خاكستر | 

این منم

با زخم و درد

با ارامش و تلاطم

با خیال و بی خیال ...

این منم ...

لطفا قبل از مصرف

خوب تکان دهید ....!!!

.

نوشته شده در 93/02/10ساعت - By خاكستر | 



مثبت انديش باش عزيزكم !


تف به صورت روزهاي به ف ا ك رفته ...

روزهاي باكره در راهند !!!


هه.


.

نوشته شده در 93/02/05ساعت - By خاكستر | 


و بهمن هايي كه دود ميشوند

در ارديبهشتي ديكر ....



.

نوشته شده در 93/02/05ساعت - By خاكستر | 


منه سخت را زبان تو بايد 

به اين زخم ها دست تو شايد 

 باشد مرحمي ....


كجاست اي يار  آغوشه تو ... ؟!


كجاست...


.



نوشته شده در 93/02/03ساعت - By خاكستر | 

آنجا که انتظار تمام میشود

آغازِ وفاداریست ... !

.

نوشته شده در 92/11/17ساعت - By خاكستر | 

چو بید

بر سرِ ایمان خویش

میلرزیم ...

.

نوشته شده در 92/11/17ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

به صدای من گوش نکن

موسیقی زرد داره

به قلب من دست نزن

بیماری سرد داره  ...

به مغز من دست نزن

سرایت درد شده

و از همون دور به من

حس ماورایی بده

از موجودی که جون داره

به من یک تداعی بده

و مثل نقاشی به من

خو کن از مجرای نگاه

که من حرکت نمیتونم

از چارچوب ِ قاب سیاه ....

 

 

 

 

 

...

 

 

 

 

نوشته شده در 92/09/21ساعت - By خاكستر | 

 

 

آدما

تلاش میکنن

با چشماشون

نشون بدن

چیزی که نیستنو ...

 

 

دقت کنی

میبینی

اون حیثیت نداشترو ...

 

 

 

.

 

 

نوشته شده در 92/09/07ساعت - By خاكستر | 

 

و روحش

به چاله افتادو

جسمش

به آسمان گریخت ....

 

به چکمه های گل گرفته اش

نگریست وگریست ....

 

برای سالهایی گریست

که انتظار دستی برای کمک را داشت ...

 

برای روزهایی که چشمش به در خشک شد

و مردی با ته ریش ‌خرمایی رنگ نیامد  ...!

 

اینک

بی توقع در چاله ات بمیر روح زخمی ...

بدون انتظار کمک

بدون انتظار چشمی

منتظر به راه ِ اسبی سفید ...

دیگر حتی گور خری راه راه هم نخواهد آمد...

او هم مشغول ماده خری دیگر شده

و حالا انسانی با تجربه و فهیم است !!!!

 

اینجا دنیاست ...

در چاله ات

بی کس و تنها بمیر  ...

 

 

.   

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/08/07ساعت - By خاكستر | 

 

 

خیلی سال گذشت ...

تا اینی که الان جلوته

بزرگ شد ...

خیلی سال .

 

 

 

پ.ن :

همون آشغالی که بودیم هستیم ...

 

 

 

!

 

نوشته شده در 92/08/05ساعت - By خاكستر | 

 

 

شاید زخمات یه روز خوب بشن ...

اما خوب شدن کجا و

مثل روز اول شدن کجا ...

 

!

 

 

.

نوشته شده در 92/05/07ساعت - By خاكستر | 

 

دو رگـــــ

یـــکی سرخ

دیگری ســیــــاه ...

و اتصـــالی سُــست

بــــه تــــکه چــــوبــی خُـــــشک ...

همین .

 

چوبِ دو سر نجس که میگویند

همان قلبِ توست ؟؟؟؟!

 

 

 

...

 

 

 

نوشته شده در 92/04/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

ایــــن مــردم

درستی ِ باورهایت را

با بـــاورهای بی ریشه ی خودشـــان میسنجـــنـد !

و دیگـــر یــــاور ِ سرزنـــش ، تحــقیـــر و تِرور باورهای مخالف را

استـــاد شده اند !

 

وای بــــه حالِ روزی کــه

در تنهایـــــــی خـــویـــش

بفــهمند

یـــک عـــمر گـــند زده انـــــد ،

دســـــتشان از هــــیچ پـــر است

و بـــــاورهای تـــخیلی ِ شان

تنــــهــا

دهـــان ِ بینهایت گــــشادشـــان را

بــــــــــارور کرده ...

 

آنگاه ،

کیســـت که جواب ِ

ســـالهای از دســـت رفتـــه ی بــــاورهای

درست ِتو را پس بدهــــد ؟؟؟

 

...

 

 

 

پ.ن :

یــــــــــاور ِ بــــــــــاورهایت باش ...

 

.

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/16ساعت - By خاكستر | 

 

 

متــــروک و تنها میماند

دلی که

بـــر روی ویـــرانه های عــــشقی قدیمی

بُـــــرجی بنا کند ...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

...

چشمانش را ریز کرد

نگاهی به فنجان خالی ِ قهوه انداخت و گفت

خوشبخت میشوی ...!

دخترک گفت :

کدام بخت ؟ بختِ سفید را میگویی ؟!

زن نگاه سردی کرد و گفت : 

به سیاه و سفیدش دیگر فکر نکرده بودم ...!

 

 

 

.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

تابلوی نقاشی هیچ کس نشو

چرا که این آدمها

ناشیانه رنگت میکنند

ماهرانه تحسینت میکنند

و  به وقتش

بیرحمانه تو را خواهند فروخت ...

آن هم

به ارزانترین قیمت !

 

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

 

 

شهر بین راهی متروک

انتظار هیچ عابری را نمیکشد

دلت را

به همین پاگـــــرد کوچک ِ خودت

قانع کنـــ

که پشت تمام این پله های سُســــت

پرتگاهی در انتظارت است ...

 

 

 

 

 

 

پ.ن : خانه از پایبست ویران است ...

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

نوشته شده در 92/04/06ساعت - By خاكستر | 

 

زنها رسم خوبی دارند

زمــــانه که سخت مـــیگیــرد

شروع میکنند به کوتاه کردنِ

ناخن ها ...،

مـــوهـــــا ...،

حـــــرفــهـــا ...،

رابــطــــه هــا ...!!!

 

 

 

 

نوشته شده در 92/03/08ساعت - By خاكستر | 

 

به هــم دست میدهیم ...

با ایـــنکه

هر دو میدانیـــم

دیر یا زود

از دست میرویم ...

 

.

 

 

نوشته شده در 92/02/28ساعت - By خاكستر | 

میــدانی ...

خودت هم خوب میـــدانی 

که صدایت

بوی دل کندن میدهد ...

و دل آدمهای کوچک

وحشت ِ عظیمی از تنها ماندن

و دل نبستن دارد ...

 

اما تو بخوان !

بی توجه به نگاه نفرت بار ِ آنهایی

که از ترس ِ خودشان

تو را میپرانند ...

بخوان جـــغدِ بــزرگ ِ شومِ منــ

بخوان به نام دل کندن

به نامِ بُــــریــدن

کـــه سالهاست آماده ی رفتنــم ...

 

 

.

 

 

 

نوشته شده در 92/02/27ساعت - By خاكستر | 

 

ای اردیبهشتی ...

چه بهمن هایی که به یادت

دود شد ...

 

 

 

نوشته شده در 92/02/27ساعت - By خاكستر | 


Design By : Night Skin